آه مجنون ، بوی لیلا می دهد

وبلاگ اشعار ، خاطرات ، عکس ها و دلنوشته ها

آه مجنون ، بوی لیلا می دهد

سلام . از کودکی علاقه زیادی به شعر و حفظ آن داشتم . اولین سروده ام غزل عاشقانه ای بود با این مطلع : شود آیا که شبی آید و ما یار شویم ؟ فکر معقول نماییم و گرفتار شویم ؟ شود آیا شنوم پاسخ آری ز لبش ؟ و .... که البته نشد و آن شب و پاسخ نیامد .

زمستان 1373 و در 13 سالگی با استاد عزیزم زنده یاد حاج محمدرضاآقاسی رضوان الله تعالی علیه آشنا شدم و این آشنایی و دوستی دو طرفه تا سوم خرداد 1384 ادامه یافت .

شعرهایم عموماً بخاطر اتفاق هایی است که در اطرافم رخ می دهند . متاسفانه برخی از آنها را به دلیل عدم ثبت از دست داده و فراموش کرده ام . این وبلاگ را با هدف ثبت و انتشار اشعار ، خاطرات و گاهاً تصاویر خاطره انگیز ، بعد از تعطیلی ناگهانی میهن بلاگ به راه انداختم . هر چند : شاعر نی ام و شعر ندانم گفتن / من مرثیه خوان دل دیوانه خویشم .

خوشحال خواهم شد با نظرات و پیشنهادات خود همراهی ام کنین . یاحق

طبقه بندی موضوعی
نویسندگان
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۹۰ مطلب توسط «احمد بابایی» ثبت شده است

 

     سیدمرتضی جعفرپور را از سال ۸۴ می شناسم . از همکاران فعال ، پرانرژی ، بامعرفت و دلسوز . حس نوع دوستی اش اینقدر زیاد هست که برای حل مشکل یک همکار ، حاضر است به ساعت ها وقت گذاری و تلاش و پیگیری . میزان وفاداری اش به سازمان نیز بیش از حد معمول است . اوج این رفتارها در دوران مسئولیتش در اداره رفاه جلوه گر بود . 

در دو مرحله نیز با سید مستقیم کار کرده ام . روی وقت گذاری ، دلسوزی ، صداقت و سلامتش حساب ویژه‌ای می شود باز کرد . برای دوست و همکار عزیزمان محمدسعید مویدی فر که خدا رحمتش کند ، بسیار بیش و بهتر از یک برادر زحمت کشید و وقت گذاشت .  خدا خیرش دهد . روزی هم که سعید رفت بی قراری سید ، موید این ادعایم شد . اینها خلاصه ای بود از ویژگی های این سید عزیز که بچه شاه عبدالعظیم حسنی است و هنوز هم ارادت و رفت و آمدش به آنجا برقرار .

وقتی در سال ۹۱ قصیده بلند ۲۸۴ بیتی را در توصیف تک تک همکاران گفتم ، بارها به من گفت : خیلی دوست دارم بدانم برای من چه خواهی سرود ؟ و من هر بار چیزی در پاسخ برای فرار می دادم .

در طول این سال ها فرصتی دست نداد تا اینکه در لحظات قبل اذان و افطار در تالار شام غریبان همسر عموی فقیدم اینطور آمد ، هر چند این شعر نیز برای او و در مورد شخص او نیست ، بلکه داستان گفتن شعر برای اوست . وگرنه سید عزیز است و حرمتش واجب و چه زیبا فرمود که : اگر با من نبودش هیچ میلی؟ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟؟

 

چندسالی است جناب جعفرپور

یک طلب دارد از من ماهر

دوست دارد برای او گویم

چند بیتی به رسم یک شاعر

 

بارها گفته ام : برادر من !

شعر باید خودش به جوش آید

کار من نیست چیدن کلمات

شعر را یک شرایطی باید

 

گفتمش جان من ، رهایم کن

گرچه حال شعر من بد نیست

گفتن از تو مجال می خواهد

گفتن از تو ، کار احمد نیست

 

گفتن از تو محال ممکن هاست

حال ما را دگر خراب مکن

جان احمد ز شعر خود بگذر

اینقدر سوال و جواب مکن

 

گفت : باشد ولی به فکرم باش

خواهشی دارم از شما آقا

بر خلاف رویه معمول

توی شعرت مرا ببر بالا

 

نکند عین باقی اشعار

ضدحالت نصیب ما گردد

هر چه خواهد دلت به ما گویی

سهم ما فحش و ناسزا گردد

 

با سعید و مجید و با اصغر

توی شعرت ببین چه ها کردی ؟

جای تعریف مثبت و تمجید

از لب پرتگاهشان رها کردی

 

گفتمتش خوب ، چون خودت گفتی

کار من نیست وصف این و آن

هر چه گفتم دلیل محکم داشت

غیر این نیست شآن یک انسان

 

آه مجنون 1402/01/07

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۰۲ ، ۱۷:۲۴
احمد بابایی

آغاز تمام ماجراها اینجاست
چشم دل ما به لطف و مهر مولاست

دیدیم و شنیدیم که شاعر فرمود :
"سالی که نکوست ، از بهارش پیداست "


آه مجنون 1401/12/29

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۰۲ ، ۰۸:۱۱
احمد بابایی

سلام

      ساعت 20 روز شنبه ششم اسفندماه در ترافیک قلعه نو به سمت ورامین سری به گوشی زدم . دیدم جعفر پاک طینت بله را نصب کرده با عکسی از خودش . چند بیت زیر را بلافاصله در پشت فرمان برای او گفتم و فرستادم .

جعفر ورودی سال 80 بود و دو سال بعد از من وارد دانشکده حقوق شد و خیلی زود با ورود به مجموعه خوب بسیج دانشجویی با خیلی ها رفیق شد من جمله خود من .

در طول سالهای 81 تا 84 بیشتر وقت ها با هم بودیم ، مخصوصاً شب ها در خوابگاه کوچک اردستانی دهوین که پایگاه دوستان بسیج دانشجویی شده بود . 

عکس فوق که مربوط به همان سالهاست ، در خوابگاه اردستانی گرفته شده . نشسته از چپ : جعفر پاک طینت ، عمّار نجفی ، محمدگودرزی و احمدبابایی . یاد همگی بخیر .

سلام ای جعفر پاک و صمیمی
سلام ما به تو یار قدیمی

سلام ای همدم و همراه احمد
سلام ای سوژۀ عکس ندیمی

تو مثل اصغری ، عشقی برادر
همیشه در صراط مستقیمی

شنیدم همچنان در کار عدلی
به کاخ عدلیه جانا مقیمی

دلم را یاد یاران می نوازد
بسان رقص شیرین نسیمی

ندیدم بهتر از یاران دلبر
ندیدم برتر از یاران تیمی

احمدبابایی (آه مجنون ) 1401/12/06

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۰۱ ، ۱۴:۱۸
احمد بابایی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۰۱ ، ۲۰:۴۳
احمد بابایی

گفتن از قاسم سلیمانی
شیرمرد غیور ایرانی

آن عزیز فدایی میهن
آن شهید شهیر کرمانی

آن فقید سعید وارسته
از قیود هوای شیطانی

آن عزیز ز نور نوشیده
آن رفیق تمام نورانی

آن امیر سپهبد ثالث
پیرو تام یوسف ثانی

مالکِ اشترِ علیِ زمان
یاور سیّد خراسانی

مظهر اقتدار ملّی ما
خاتم روزهای بحرانی

پاسدار حریم آل الله
حافظ مسلم و مسلمانی

خادم آستان اهل بیت
صاحب چشم های طوفانی

عاشق کردهای کردستان
عاشقش بچّه های افغانی

مرد پیروز عرصه پیکار
قاتل داعشان حیوانی

آرزویش شهادت عظما
انتهای جهاد عرفانی

همره دوستان غیرتمند
بامداد دی زمستانی

پرکشیده به وادی رضوان
رفته نزد حسین ، مهمانی

نبُود کار حضرت حافظ
نبُود کار شخص خاقانی

بخدا نیست کار شاعرها
بخدا نیست کار آسانی

احمدبابایی (آه مجنون ) 1401/10/30

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۰۱ ، ۰۹:۰۲
احمد بابایی

با سلام

    ساعت 14:30 دقیقه روز دوشنبه 8 آذر 1401 ، زمانی بود که بعد از روزها انتظار ، توفیق پیدا کردیم به همراه جمعی از همکاران عزیزم میهمان خانواده آرمان عزیز شویم . بعد از سرودن شعر آرمان عزیز ، آرزویم دیدار با پدر و مادر شهید بود و عرض ارادت و اهدای تابلوی قصیده .

    از جنوب شرق تا شمال غرب تهران حدود یکساعتی زمان لازم داشت . ساعت 13:30 دقیقه از محل کار حرکت کردیم . ترافیک سنگین راه نگرانم می کرد بابت بدقولی و تأخیر . خدا را شکر ، هر چهار گروه سر ساعت رسیدیم . علاوه بر گروه 11 نفره ما ، 20 نفری هم از حوزه علمیه خواهران شهرری آمده بودند .

     فضای پارکینگ و محوطه حیاط مجتمع پر بود از بنرهای تبریک و تسلیت . واحد در طبقه سوم بود و در گروه های 4 نفره با آسانسور بالا رفتیم . با آقای عبدی ـ مدیر روابط عمومی و آقای پیروی آخرین نفراتی بودیم که سوار بر آسانسور شدیم . دوستان پشت درب واحد منتظرمان بودند تا با هم برویم داخل .

     اولین نفری که با او سلام و احوالپرسی کردیم دایی آرمان عزیز بود و بعد ایشان ،  روی پدر بزرگوارش را بوسیدم و سپس با مادر گرامی شان روبرو شدم . بعد از نشستن ، حاج مرتضی خلیلی با نوای زیبا و دلنشینش شروع به مداحی کرد و شعر آرمان عزیز را خواند . از همان ابتدای شعر ، اشک ها را جاری کرد . وقتی به مصرع : "صورتت مثل ماه می ماند" رسید ، بی تابی و اشک مادر شهید به اوج رسید .

     بعد از ذکر مصیبت ، با توصیه حسین شیخ سفلی چند دقیقه ای راجع به شعر و نحوه سرودنش و نیز شخصیت بارز آرمان عزیز صحبت کردم . مادر ایشان چندین بار تشکر کردند و گفتند : شعرتان را خواندم ، خیلی زیبا و دلنشین بود ، شما در این شعر حرف دل مرا زدید و ... .

      در ادامه مراسم پدر بزرگوارشان نیز ضمن تشکر ، از خصوصیت و منش  شهید صحبت کردند . آنطور که پدر می گفت ، آرمان عزیز از سن 6 سالگی علاقه عجیبی به شرکت در مجالس روضه اهلبیت علیهم السلام داشته ، اهل زیارت هفتگی قبور شهدا بویژه شهدای گمنام کهف الشهداء و عاشق زیارت مداوم و مکرر حرم عبدالعظیم حسنی بوده است . تقید او به اقامه نماز شب و فعالیت زیاد در گروه های جهادی و پیگیری جدی در کمک به محرومان و گره گشایی از کار مردم از دیگر برجستگی های این شهید عزیز بوده است .

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۰۱ ، ۱۷:۰۹
احمد بابایی

خدا را شکر بر این برد شیرین
تمام خستگیِ ما درآمد
دوباره پرچم ما رفت بالا
دوباره همّت ما شد سرآمد

دوباره ذوق شعرم کرد جوشش
زبانم باز شد از قفل و از بند
دوباره آسمان شاد و زمین شاد
دوباره برف شادی زد خداوند

سلام و عرض تبریکی دوباره
به تیم ملّی شورآفرینم
به تیم ملّی فوتبال ایران 
به تیم یوزهای سرزمینم

سرود ملّی رمز وحدت ماست
همه با هم یکی و یکصداییم
همه پشت همیم تا برد آخر
به دنبال شکست کدخداییم

آه مجنون 1401/09/04

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۰۱ ، ۰۷:۱۴
احمد بابایی

     از زمان مرگ طبیعی مهسا امینی تا به امروز بیش از 80 نفر از بهترین فرزندان این آب و خاک توسط آشوبگران و اغتشاشگران به شهادت رسیده اند . در بین این عزیزان ، آرمان علی وردی داستان متفاوت و گیراتری دارد . این شهید عزیز سراپا نور ، دل ها را تسخیر و جان ها را شیفته خویش کرد تا جاییکه رهبر فرزانه انقلاب از وی با تعبیر "آرمان عزیز" نام بردند . خوشا به سعادتش که تا پای جان پای ولی و امامش ایستاد ، شهید زیست ، شهید مُرد و حقاً باید به حال او غبطه خورد  .

     غروب روز یکشنبه 15 آبان ، با یکی از دوستان صحبت "آرمان عزیز" بود . گفت : برایش شعری بگو . گفتم : "من کجا و شعر برای آرمان کجا ؟ باید خدا لطف کنه" . گفت : "تو بگو ، لطف می کنند" . اولین مصرعی که آمد این بود : "صورتت مثل ماه می ماند" و بعد مصرع به مصرع تا شد قصیده زیر ، تقدیم شما و روح بلند او با این آرزو که فردای قیامت شفاعت گر مان باشند ان شاءالله  : 

آرمان عزیز : 

کشتۀ روز چارم* آبان
قهرمان بزرگ اکباتان

ای شهید شعار آزادی
در دل پایتخت آزادان

بوی سیب شهادتت پیچید 
شد معطّر ز خون تو ایران

ای وفادار جبهه اسلام
از تبار سمیّه و سلمان 

وی تو از نسل میثم تمّار
وی تو فرزند رستم دستان

درس مردانگی به ما دادی
شیرمردِ غیورِ این میدان

صورتت مثل ماه می ماند
مثل خورشید ، روشن و تابان

می درخشد ز هر دو چشمت نور
می تراود ز جلوه ات ایمان

دشمن از نور تو مشوش شد
کی شود نور ایزدی پنهان ؟

خیل اوباش دوره ات کردند
تک و تنها ، بدون پشتیبان

یاد روضه یا ...  یاد گودالم
یاد آن جانیان بی وجدان

چشم شان کور ، نسل شان ابتر
آن جهولان بدتر از حیوان

خوش به حالت مدافع آقا
خوش به حالت مسافر رضوان

خوش به حالت برادر خوبم
می شوی نزد اولیاء مهمان

پیش مولا شفیع ما هم باش
آرمان عزیز جاویدان ! 

گرچه پای قصیده ام ، امّا
این روایت نمی رسد پایان

آرمان ، حفظ حرمت حرم است
آرمان ماند و خیل جانبازان


آه مجنون 1401/08/15

* عزیزی فرمود : آرمان روز چهارم آبان مجروح و دو روز بعد در روز ششم آبان آسمانی شد . عرض کردم : آرمان آن روزی شهید شد که در برابر نامحرم ، پیراهن از تنش دریدند ، آرمان آن روزی شهید شد که به او گفتند به امام و ولی و مرجعت دشنام بده ، آری آرمان کشته همان روز چهارم آبان است .

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۰۱ ، ۰۸:۱۰
احمد بابایی

آخرین شعر طنز من این است
دخترم خواند و گفت : شیرین است

گفت : بابا ! کلام تو قند است
مثل سعدی است ، مثل پروین است

شهریاری به شهر ما شاها
شعرهایت شرابِ نوشین است

جان و روح مرا جلا داده
مستحق سلام و تحسین است

گفتمش : دخترم ! رعایت کن
پدرت در کلام ، مسکین است

گفت : باشد ، گلایه ای هم هست
این گلایه ز عهد دیرین است

بین اشعار می زنی به طرف
تیر کبریت سمت بنزین است

فی المثل شعر طنز "سردارت"
یا پدر ! "آب گل" که غمگین است

دلخور از تو شده جناب "سعید"*
شاکی از تو جناب "یاسین" است

با "سمیرا" سخن چو بد گفتی
دشمن خونیِ تو "سیمین" است

"باجناقت" ز شعر خود رنجید
تشنۀ انتقام رنگین است

بعد عمری برادری با او
دل ایشان گرفته ، چرکین است

توی شعرت چرا همیشه یکی
سر و پایش شکسته ؛ خونین است؟

دلشان را شکسته می خواهی ؟
این خلاف مرام و آیین است

خودمانیم پدر ، قبول بُکن
تکّه هایت چقدر سنگین است

گفتمش : دخترم ! تأمل کن
اینچنین نیست ، بلکه تلقین است

هرچه گفتم ، حکایتی دارد
پدرت نکته سنج و حق بین است

تو مرا سرزنش مکن جانم !
بیت بیتم طلا و زرّین است !!

بین اینها که یک به یک آمد
بیت آخر بدان که گلچین است :

حقّ آن "باجناق" تک خور من
به خدای احد که نفرین است !!!

آه مجنون  1401/08/12

* فکر می کنم حوالی سال 93 بود که شعر طنزی برای دوست و همکار عزیزم زنده یاد سعید مویدی فر گفتم که متاسفانه به دلیل سهل انگاری ، ندارمش ، البته چند بیتی را از حفظ هستم . آن شعر را فی البداهه در جلسه ای که روح الله بیداد رئیس آن بود ، سرودم و همان جا خواندم و در تلگرام فرستادم برای دوستان و بعد هر چه گشتم پیدایش نکردم . هر کس دارد خدا خیرش دهد اگر به خودم برساند . البته  فکر می کنم خود سعید داشت و بهم نداد ( می گفت : شاید در کامپیوتر منزل باشه ) . یکبار هم در جلسه تودیع آقای بیات به درخواست دوستان خواندم که تحسین دکتر حمیدی فراهانی را برانگیخت و حسابی دست زد و از همه خواست که تشویق کنند .

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۱ ، ۰۸:۲۶
احمد بابایی

"همیشه پای یک زن در میان است"
نباشد آشکار و آن نهان است

درآمدها همه مصروف زن هاست
کلید جیب ما دست زنان است

اگر کارت حقوقت دست او هست
یقین دارم که با تو مهربان است

وگرنه روی اعصاب است هر روز
خودت دانی ، نمی گویم چنان است

لباس مردها ساده و ارزان
لباس بانوان امّا گران است

برای هر عروسی ، جامه ای نو
کمد را بنگری ، رنگین کمان است

دگر از کفش و مانتوها نگویم
که آنهم بهر خود یک داستان است

نه تنها رسم شیراز است و تهران
که مرسوم زنان اصفهان است

همیشه نقش شان ، نقش مهمی است
همه فهمیده اند و آن عیان است

اگر دیدی که مردی رشد کرده
بدان که همسر او نردبان است

نه اینکه قدّ او قدّ بلندی است
به این معنا که ذاتاً کاردان است

برای مرد خود دلسوز بوده
برای مرد خود او پلّکان است

ندیدم من زنی زودتر بمیرد !
همیشه جزیی از بازماندگان است

به روی قبر مردان ، زن نشسته
ز بس که سخت کوش و سخت جان است

خداوندا خودت ما را نگهدار
ز هر چه فتنه آخر زمان است

آه مجنون  1401/08/08

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۰۱ ، ۱۱:۲۰
احمد بابایی

نازنین آمدنت دیر شده
دلم از دست دلم سیر شده 

بعد سر ، صورت من گشت سفید
به خدا عاشق تو پیر شده

آه مجنون  آبان 1401

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۰۱ ، ۰۹:۱۲
احمد بابایی

باسلام

    چند روزی از آشوب های پراکنده به بهانه مرگ مهسا امینی می گذرد و امروز فرصتی دست داد تا در این مورد چند جمله ای بنویسم . قبل از هر چیز باید بگویم هیچ کسی منکر نواقص و کاستی ها و گاهاً خیانت های برخی مسئولین نیست . راه های نرفته بسیاری مانده و کارهای زیادی هست که باید انجام شود . 

1 ـ دقیقا خاطرم هست روز جمعه 25 شهریورماه پس از آنکه از مرز خسروی گذشتیم و وارد خاک ایران شدیم ، سری به وضعیت واتس آپ زدم . دیدم چندین نفر جملات تندی با هشتک مهسا امینی نوشته اند و یا کپی کرده اند . با آنکه اصلاً نمی دانستم مهسا امینی کیست و چه اتفاقی برایش افتاده ، تنها با توجه به شناختی که از آنان داشتم و سوابق شان و آنچه متن نوشته شده نشان می داد ، مطمئن بودم که دچار خطای برداشت شده اند و ماجرا نمی تواند چنین باشد که اینان نوشته اند .

2 ـ خیلی سریع چندین خبرگزاری رسمی را باز کردم و ماجرای پیش آمده را خواندم . سپس بعد برای تک تک شان نوشتم که چنین نیست و قضاوت تان اشتباه است . دلایل زیادی داشتم که پلیس دختری را بخاطر بدحجابی و یا حتی بی حجابی به قتل نمی رساند . در کشوری که علیرغم قوانین روشن و صریحش ، اینقدر آزادی برای پوشش و رفتار و گفتار هست که راحت راحت می گردند و به بالاترین مقامات رسمی آن ، نقد که هیچ ، توهین و فحاشی می کنند ، چطور باید باور کنم که بخاطر پوشش ، دختری را بکشند ؟؟ شنونده باید عاقل باشد .

3 ـ درد اینجاست که هنوز فیلم مقر پلیس منتشر نشده و چیزی اثبات نشده ، عده ای با اعتماد به خبرگزاری های دروغگوی آنور آبی و ماهواره ای و بدون داشتن هیچگونه علم و یقینی شروع به اتهام زنی به مجموعه نظام و پلیس و نوحه سرایی برای مهسا امینی کردند و هیزم بسیاری را برای آتش روزهای بعد فراهم کردند .  در این بین گناه خواص ، بسیار بسیار بزرگ و نابخشودنی است . گناه مسئولین فعلی و سابق و نیز چهره های مشهور هنری و ورزشی که یا مواضع اشتباه گرفتند و یا سکوت کردند تا بلکه از محبوبیت شان ذره ای کاسته نشود . امام حسین علیه السلام را نیز همین دست آقایان منفعت طلبِ دنیاپرستِ نان به نرخ روز خورِ بی بصیرت کشتند . تاریخ و زیارت عاشورا را بخوانید .

4 ـ یکی از همین نمونه ها ، محمود احمدی نژاد است که دو روز پس از آنکه حکم عضویتش در مجمع تشخیص مصلحت را از رهبری فرزانه دریافت کرد ، در کلیپی مواضعی گرفت که پر بود از اتهام و دروغ و حرف های غلط . احمدی نژادی که با رای خانواده شهدا ، مسجدی ها ، بسیجی ها و  انفلابی ها و با حمایت آنان به قدرت رسید ، حالا مواضعی دارد که هیچ فرد مومن و انقلابی آن را درک نمی کند . تنها پیشنهادم به احمدی نژاد این است که به خود بیاید و خود را برای پاسخگویی در برابر خدا آماده کند که عذابی سخت در انتظارش خواهد بود و اگر شیطان گذاشت و توانست توبه کند . حالا بهتر می توانم درک کنم چرا یاران امام حسن علیه السلام جذب پول و قدرت معاویه شدند و مولا و امام شان را تنها گذاشتند .

5 ـ آقایان آشوبگر ! یکبار هم که شده بدون تعصب و پیش زمینه ، نظرات افرادی چون مصطفی تاج زاده و داریوش همایون و ... را که مخالف جمهوری اسلامی و ولایت فقیه هستند را بخوانید و بشنوید . داریوش همایون وزیر اطلاعات دوران پهلوی بود که در بهمن 1389 درگذشت . او با آنکه بسیاری از مدت عمرش را صرف مبارزه با جمهوری اسلامی کرده بود ، در اواخر عمرش تاکید داشت که اولویت خود را از مبارزه با جهموری اسلامی تغییر داده ، چرا که حذف جمهوری اسلامی به تجزیه ایران منجر می شود و تجزیه ایران یعنی نابودی ایران . و یا نظرات جالب مصطفی تاج زاده که صراحتاً اعلام می کند با آنکه جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را قبول ندارم ، اما مخالف حذف آن هستم چون هیچ جایگزین بهتر از آن وجود ندارد و حذف جمهوری اسلامی هیچ حاصلی جز هرج و مرج نخواهد داشت . از این دست اظهارات فراوان است .

6 ـ نظامی که آنقدر توان دارد تا با اعزام جوانان داوطلب به سوریه و عراق ، داعش مورد حمایت آمریکا و غرب را نابود کند آیا نمی تواند از پس چند آشوبگر بی هویت داخلی برآید ؟؟ واقعا متحیرم که این آشوبگران روی چه چیزی برنامه ریزی کرده اند و دل به چه امیدی بسته اند ؟؟ البته حق دارند چون هنوز آن روی سکه را ندیده اند و هنوز محو مدارای پلیس و بسیج اند . کاش خاطرات عملیات مرصاد را بخوانند .

7 ـ مطلب بعد نقش افراد کثیفی چون علی کریمی ، مهران مدیری و کتایون ریاحی و ... در آشوب های اخیر و موج سواری آنان است . ببینید کار مخالفان به کجا رسیده که علی کریمی فوتبالیست رهبری آنان را به عهده گرفته ! یا مهران مدیری که 40 سال از این حکومت بهره برده و مشهور شده ، حالا نطق به نصیحت باز کرده و در آتش فتنه می دمد . یا کتایون ریاحی و فاطمه معتمد آریا که از مرز 60 سال گذشته اند و می رود که دیگر حجاب بر آنان واجب نباشد ، شال از سر بر می دارند و اینچنین با ترویج منکر و مبارزه علنی با حکم صریح خدا ، زبان به اعتراض می گشایند . خاک عالم بر سرشان که این کشور و امنیت آن را به بهای ناچیزی چون اقامت و ویزا و خوشایند غرب و غربیان برای روز مبادا فروختند و برای مبارزه با جمهوری اسلامی متوسل به منکر الهی شدند . یاد جمله شهید سلیمانی افتادم : " هر کس سمت جمهوری اسلامی تیر انداخت ، آواره شد".

8 ـ تمامی این اراذل خودشان هم خوب می دانند تنها بخاطر منافع مادی و دنیوی شان مواضع اینچنینی گرفتند که البته در تاریخ این مملکت ثبت  شد . عمیقا معتقدم اینان غلط کرده اند که دلسوز ایرانند . دلسوز ایران شهدایی بودند که مظلومانه رفتند تا خاک و امنیت آن حفظ شود . دلسوز این کشور محسن حججی بود که مردانه در برابر داعش چون کوه ایستاد و جان داد . دلسوز این کشور شهید عزیز قاسم سلیمانی بود که از همه چیزش برای امنیت ایران گذشت و قسم خورد که جمهوری اسلامی حرم است و وجوبش کمتر از حرم سیدالشهداء نیست و نیز فرمود : اگر این حرم بماند سایر حرم های اهلبیت می ماند و ...

9 ـ تاکنون ده ها نفر شهید و یا کشته شده اند . صدها نفر جانباز و یا مصدوم شده اند . میلیاردها تومان خسارت و یا هزینه شده است . هنوز هم نیروهای پلیس و بسیجیان عزیز آماده در کف خیابان اند و ساعت ها سرپا ایستاده اند تا امنیت این مملکت حفظ شود . راستی جواب این خون ها ،  خسارت ها ، هزینه ها ، وقت ها و خستگی ها و ... را چطور خواهند داد ؟؟

10 ـ در پایان چند بیت از اشعار زیبای استاد فقید عزیزم حاج محمدرضا آقاسی رضوان الله تعالی علیه که مناسب این روزهاست تقدیم شما عزیزان :

رحم روح شما نطفۀ کین دارد
جمل فاجعه آبستن صفین است
این سفر نیز علی تیغ برافشاند
ختم این قائله ، چون نوبت پیشین است

****

ای بردگان هرزگیِ سلطنت طلب
ما زنده ایم و دورۀ مشروطیت گذشت
اینک بسیج ، سینه سپر روبرویتان

هرچند تیغ مکر شما کند و کهنه گشت

خیل یلان هماره به پا ایستاده اند
در قامت قبیلۀ مردان نشست نیست
وقتی بسیج تابع حکم ولایت است
وندر مصاف اهرمن او را شکست نیست

ماییم از تبار شهیدان کربلا
در جبهه تلاطم ما داغ ننگ نیست
ما فتنه را به سرخی خون دفن می کنیم
ما را به دفع مکر شمایان درنگ نیست

محمّدرضا آقاسی (ره)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۰۱ ، ۱۱:۱۷
احمد بابایی

با سلام

1 ـ با آنکه شش مرتبه کاروانی به کربلا مشرف شده بودم ، معنی پیاده روی را با آن همه شلوغی و سختی و ... درک نمی کردم و پیش خودم می گفتم: وقتی می شود با هواپیما و در ایام خلوتی رفت دیگر چه کاری است پیاده رفتن و تحمل آن همه رنج و مشقت سفر ؟ کسی پاسخی نمی داد تا اینکه در اربعین 97 مولا طلبید و همراه با دوست عزیزم محمدآقا تاجیک باغخواص ، پیاده مشرف شدیم و علاوه بر مسیر نجف تا کربلا ، کلی راه را پیاده رفتیم . تازه مزه سفر را چشیدم . تازه فهمیدم چقدر فرق بین سواره و پیاده هست . هنوز حس ناب رسیدن به کربلا را در وجودم احساس می کنم و برای تکرارش لحظه شماری . آن لحظه نابی که پس از چند روز پیاده روی و تحمل سختی های راه ، حرم را در برابرت می بینی و دست روی سینه میگذاری و بر زبان می آوری : السلام علیک یا اباعبدالله .

2 ـ دیشب حوالی غروب آفتاب و در مسیر منزل ، پشت فرمان ، مولا عنایتی کرد و این چندبیت شد ماحصل آن حال خوب . مصرع به مصرع در گوشی تایپ کردم و امروز تقدیم شما و همه عاشقان اباعبدالله . باشد که امسال دوباره قسمت و روزی مان شود . ان شاءالله .

دور از حرم امن شما ، بیمارم
ممنون خدایم که شما را دارم
یک سال گذشته از قرار قبلی
لطفی که دوباره کوله را بردارم

***

در منزل ما دوباره غوغا برپاست
شوق سفر قطره به سمت دریاست
دیشب نفسم به گریه با من می گفت :
ما را تو ببر ، بقیه اش با مولاست

با لطف و عنایت و کرم می آیم
با شوق زیارت حرم می آیم
در طول مسیر زیر لب می گویم :
با اذن شما قدم قدم می آیم

ما را نبُوَد به غیر تو شاه ، حسین !
محبوب دل حضرت الله ، حسین !
از شهر نجف به کربلا راهی نیست
وقتی که تویی شاهد این راه ، حسین !

ایکاش شهید اربعینی گردم
درگیر فضای اینچنینی گردم
ایکاش که من بسان قاسم ، آخر
مشمول دعای نازنینی گردم 

ای مهدی فاطمه بیا ، پیر شدیم
از بس که نیامدید ، تحقیر شدیم
با آمدنت بیا زمان را بشکن
از دست زمانه ما زمین گیر شدیم 

آه مجنون  1401/06/01

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۰۱ ، ۰۷:۲۳
احمد بابایی

با سلام

    محرم امسال محمدیاسین عزیز ، پسر دوم برادرم حاج محسن ، شش ماهه است . پسر خوب و قشنگی که بسیار دوست داشتنی و آرام است. خدا حفظش کند . لا یوم کیومک یا اباعبدالله 

الهی عمویت فدایت شود
و دور از تو چشم حسودان بد

الهی بمیرد برایت عمو
الهی ز مولا بگیری مدد

الهی که یاسین ! به پای حسین
حسینی بمانی فقط ،  تا ابد

خدایا خودت دست او را بگیر
خدایا رسانش به بالای صد

آه مجنون 1401/05/14
هفتم محرم 1444


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۰۱ ، ۱۷:۱۵
احمد بابایی

سلام

  ساعت 6:30 صبح روز سه شنبه 14 تیرماه 1401 در گشت صبحگاهی در خیابان پاسدارگمنام به امیر زرگری نژاد بابت این لباس رها شده بر روی نرده ها و جمع آوری اش توسط کارگر همان پست ، تذکر دادم . بلافاصله امیر از ماشین پیاده و در چند ثانیه از نرده ها بالا رفت . سریع با گوشی موبایلم عکس بالا را گرفتم .

    روز جمعه 7 مرداد ، در حال پیاده روی به سمت منزل عکس آنروز را دیدم و خواستم در گروه کاری مان ارسال کنم که چند بیت زیر شد زیرنویس آن عکس . تقدیم شما و امیر زرگری نژاد جوشقانی :

صد نرده و نیزه نیست مانع
در راه هدف که هست خدمت

چون ببر پر از توان و نیرو
چون شیر پر از شکوه و هیبت

این است مرام زرگری ها
ایثار و وفا بدون منّت

او دور شده ز بار منفی
تندیس بلند بچه مثبت

یک فرد نجیب جوشقانی
یک فرد اصیل و با اصالت

یا رب تو خودت پناه او باش
از روز نخست تا قیامت

آه مجنون 1401/05/07

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۰۳
احمد بابایی

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۰۱ ، ۰۸:۱۷
احمد بابایی

باسمه تعالی

با تأسف و تأثر خبر درگذشت شاعر آزاده و بسیجی مرحوم محمّدرضا آقاسی را دریافت کردم. این حادثه‌ی غم‌انگیز ، ضایعه‌ای برای هنر و ادبیات متعهد کشور و به ویژه شعر مذهبی و انقلاب به شمار می رود . شعر روان و با مضمون و خوش ساخت آقاسی که نمایشگر دل پاک و احساسات صادق و هنر خودجوش او بود ، بی‌شک دارای جایگاه ویژه‌ای در ادبیات معاصر است .

درگذشت این شاعر عزیز را به جامعۀ ادبی و شعرای کشور و به علاقمندان آثار او و بطور خاص به خانواده‌ گرامی و دوستان و یاران این بسیجی دلباخته تسلیت عرض می کنم و شادی روح و علو درجات او را از خداوند متعال مسألت می نمایم.

سیّد علی خامنه ای
7 خرداد 84

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۰۱ ، ۱۰:۴۹
احمد بابایی

اعوذبالله من النفسی

 

     1 ـ حاجی جان عنوانی است که برای عزیزِ مهربانِ سفرکرده ام ، زنده یاد  استاد حاج محمّدرضا آقاسی (ره) بکار می برم . ایشان در 24 فروردین سال 1338 در تهران متولد شدند و در تاریخ سوّم خرداد سال 84  پس از طیِ یکدوره بیماری قلبی و تنفسی در سن 46 سالگی در بیمارستان قلب تهران غریبانه از میان ما پرکشیدند و رفتند  ، امّا صدا و یاد و نام و خاطرة آن عزیز همیشه با من است .

 

    2 ـ  آشنایی من با ایشان بر می گردد به زمستان سال 73 .  آن سال دانش آموز کلاس سوّم راهنمایی بودم . یکروز ظهر که تازه  از مدرسه برگشته بودم و مشغول صرف ناهار و همزمان تماشای برنامة خانوادة شبکة یک سیما بودم ، مجری برنامه خانم بیدمشکی گفت :  « سری به کنگرة سراسری نماز اصفهان می زنیم » . آقایی با مو  و محاسن نسبتاً بلندی در حال شعرخوانی بودند . در همان نگاه و دقیقة اول احساس خیلی عجیبی در وجودم شکل گرفت . احساس کردم که سال هاست ایشان را می شناسم با آنکه اصلاً ایشان را ندیده بودم . به شدت مجذوب صدا و چهرة ایشان شدم . فردا و پس فردای آنروز  نیز تصاویر اجرای ایشان بنا به درخواست های مکرر بینندگان از همان برنامه پخش شد . و این اولین صحنة آشنایی یکطرفه من بود با کسی که عاشقانه دوستش می داشتم و می دارم  .

 

     3 ـ  آشنایی یکطرفة ما ادامه داشت و من همیشه دنبال صدا و تصویر شان به هر شکل ممکن بودم .  تا اینکه یک روز شنیدم ایشان قرار است در حسینیه سیّد فتح الله ورامین اجرای برنامه داشته باشند . برنامه از سوی بسیج خواهران سپاه ناحیة ورامین برگزار شده بود و طبیعتاً آقایان راهی به برنامه نداشتند . حدود 2 ساعت بیرون حسینیه منتظر ایستادم تا بلکه ایشان را از نزدیک ببینم. در همین فاصله ،  آدرس و شمارة تلفن  منزل ایشان را  از رانندة ماشینی که ایشان را همراهی کرده بود گرفتم  . برنامه که تمام شد و حسینیه در حال خالی شدن ، داخل رفتم . حاجی جان مشغول اقامة نماز بودند . نمازشان نسبتاً  طولانی شد . پس از آنکه سلام نمازشان را دادند به طرفشان رفتم و رویشان را برای اولین بار بوسیدم . حرفی برای گفتن نداشتم و فقط شیفته و مجذوبشان بودم . تا هنگام سوار شدن بر ماشین ، کنارشان بودم و هنگام خداحافظی آخرین نفری بودم که باز رویشان را بوسیدم .

 

    4 ـ آدرس و شمارة تماس را داشتم امّا جرأت تماس نداشتم . بنابراین نامه ای برایشان نوشتم و پست کردم به آدرس منزلشان « میدان بهمن ـ جوادیه ـ 10 متری اوّل و  ... » . در آن نامه و نامه بعدی که بعد از ارتحال ایشان ، آقازاده شان ـ غلامرضا ـ آن نامه را برای یادگاری به خودم برگرداند ، حرف های دلم را برایشان نوشتم و نوشتم که چقدر دوستشان دارم .

 

    5 ـ  روز ها می گذشت و من هر روز بیشتر مجذوب آن شخصیت عزیز می شدم . تا آنکه پس از دو نامه ارسالی ، تصمیم گرفتم از ایشان برای حضور و اجرای برنامه در اولین یادوارة شهدای بسیج پایگاه کمیل مسجد امیرالمؤمنین (ع) شهرستان ورامین دعوت کنم . شمارة منزلشان را گرفتم و پس آنکه همسر محترمه شان گوشی را  برداشتند ، منتظر صحبت با ایشان بودم . بعد از چند ثانیه ، کسی که عاشقانه عاشقش بودم گفتند : « سلام ، بفرمایید » . با ایشان صحبت کردم و از ایشان دعوت کردم . صمیمانه پذیرفتند و قرار ما شد روز 19 بهمن سال 78 . البته بعد از اجرای برنامه ایشان  در سالن آموزش و پرورش منطقة 14 تهران و شهرک مسکونی  دو  هزار واحدی وزارت دفاع در جادة خاوران .

 

    6 ـ از ورامین به عقیدتی ـ سیاسی پارچین رفتم و پس از در اختیار گرفتن یک سواری ، رفتیم خیابان پیروزی ، سالن آموزش و پرورش منطقة 14 . حاجی جان برنامه اش تمام شده بود . سراغشان را گرفتم . گفتند : مشغول گرفتن وضو اند . داخل حیاط آنجا شدم . وضویشان که تمام شد مرا دیدند و گفتند : بابایی تویی ؟ گفتم : بله . چند تا شوخی کردند و رفتند برای نماز . نمازشان که تمام شد به ایشان گفتم : آخرین برنامة امروز ، مسجد ماست . اگر اجازه بدید ، شام منزل ما باشید . ابتدا نپذیرفتند و با اصرار من قبول کردند ولی با یک شرط . آن هم اینکه خیلی ساده باشه ، مثلاً  مرغ و کباب وحتی نوشابه هم نباشه . شرطشان را قبول کردم و زنگ زدم منزل و سفارش غرمه سبزی رو به مادرم دادم .

 

     7 ـ حاجی جان بلند شدند و رفتند از فروشگاه بزرگ لوازم التحریری که در کنار سالن بود و هنوز هم هست برای پسرانشان یعنی غلامرضا و علیرضا خرید کنند . اگر اشتباه نکنم مدادرنگی ، دفتر و .. خریدند و سوار ماشین شدیم و رفتیم.

 

    8 ـ هنگام اذان مغرب و عشاء رسیدیم  شهرک دو هزارواحدی . پس از نماز و اجرای سریع برنامه به سمت ورامین حرکت کردیم . بین راه از ایشان سئوال کردم : حاجی جان بین مداحان معروف شما کدام را بیشتر می پسندید ؟  ایشان گفتند : اگه مداح باحال میخوای ؟ حاج علی انسانی .  اگه شاعر باحال میخوای ؟ حاج علی انسانی .  اگه آدم باحال میخوای ؟ بازهم حاج علی انسانی . در مراسم هفت حاجی جان ، حاج علی انسانی رو دیدم و همین صحبت و نظر حاجی جان رو به ایشان گفتم . ضمناً در همون شب چند تا لطیفه هم گفتند که یکی از اونهارو یادم هست . گفتند :  : از یارو پرسیدند : شما منطقه هم بودید ؟ میگه بله ، من چندین منطقه بودم . می پرسند کدوم مناطق ؟ میگه منطقة آزاد کیش ، منطقة آزاد چابهار و...  .

 

     9 ـ  وقتی رسیدیم به مسجد ، حاجی جان رفتند وضوخانه مسجد تا وضو بگیرند . وضو که گرفتند در همان حیاط مسجد منتظر ماندند تا صحبت های سخنران که مرحوم استاد دوانی (ره) بودند تمام شود و اعضای گروه تواشیح بسیج پایگاه کمیل نیز  به اجرای برنامه بپردازند ، آنگاه وارد شوند . اصرار کردیم که هوا سرده و داخل شوید . فرمودند : نه ! برنامه به هم می خوره  .

 

    10 ـ  بعد از اتمام  تواشیح که  نوبت اجرای حاجی جان شد ، ایشان تازه داخل شبستان مسجد شدند . بلافاصله به سمت جلوی جایگاه که روحانیون معظّم از جمله امام جمعه محترم ورامین حضرت آیت الله محمودی حضور داشتند رفتند و با تمامی ایشان روبوسی و احوالپرسی کردند . سپس به اجرای برنامه پرداختند که حدود پنجاه دقیقه طول کشید . در طول این مدت که فیلم کامل آن موجود است نگاه های تمامی جمعیت حاضر را به خود خیره کردند . اجرای ایشان در نوع و سبک اجرا کاملاً بی نظیر بود . نمی گویم کم نظیر ، بی نظیر اجرا می کرد . خودشان در مراسم سوگ ساقی در  رمضان  سال 83  در دانشکده کشاورزی شهرستان ورامین  به من فرمودند : بعدِ اجرای  من ،  اجرا برای دیگران سخت می شود . واقعاً همینطور بود . حاجی جان با تمام اعضا و جوارح خودشان اجرا می کردند . فقط زبانشان نبود که تکلم می کرد . تمام جسم و روحشان غرق اجرا بود .  من معتقدم آن چیزی که حاجی جان را مطرح و محبوب دل خیلی ها کرد در این نیم مصرع خودشان نهفته است . آنجا که حاجی جان فرموده اند :  «  آهِ مجنون ، بوی لیلا می دهد » . این نیم مصرع به نظر من در تمامی اشعار ایشان نمونه است . بهترین است . یک دنیا حرف و معرفت در اوست . یعنی اگر مجنون ، شیدا و خواهان و خاطرخواه واقعی لیلا باشد ، حرف که میزند ، راه که می رود ، نگاه که می کند و خلاصه هر عملی که از او سر می زند ، بوی لیلا را می توان از او استشمام کرد . اشعار حاجی جان به خاطر این بر دل ها می نشست و غوغا می کرد چون آه مجنونی بود که بوی لیلایش ،  اهلبیت (ع) را می داد . حاجی جان به راستی شیفته و دلسوخته اهلبیت خصوصاً مولا علی علیه السلام بودند .

 

  احمدبابایی  1388/11/11

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۰۱ ، ۱۰:۴۵
احمد بابایی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۰۱ ، ۱۲:۰۹
احمد بابایی

با سلام

     سحر روز سه شنبه 20 اردیبهشت ماه حدود ساعت 4:30 بامداد راهی محل کار شدم تا همه چیز برای بازدید ساعت 6 صبح آماده باشد . پشت فرمان گروه های واتس آپ را نگاه می کردم . در گروه راهیان کربلا ، آقامجتبی درویشی از دوستان خوب بسیج دانشجویی ، کلیپی از حضرت آقا فرستاده بود که فرموده اند : به کوری چشم آنهایی که نمی توانند ببینند ، از همه مشکلات بیرون خواهیم رفت . خواستم وضعیت واتس آپ بگذارم که این دو بیت شد زیرنویس آن : 

شک ندارم به قدر یک ارزن

چون حکیم است و حکمتش روشن

کشورم سربلند خواهد شد

کوری هر دو چشم اهریمن

آه مجنون  1401/02/20

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۹:۳۳
احمد بابایی

باسلام

1 ـ   روز ۱۸ اسفند ۹۵   تماس گرفتند و گفتند تا نیم ساعت دیگه سالن کنفرانس ساختمان خیابان نبرد باشید . بلافاصله از محل کارم میدان شهدا حرکت کردم و راس ساعت بر صندلی سالن به انتظار شروع جلسه نشستم .

2 ـ قبل آغاز جلسه زمزه هایی شنیدم  در مورد جابجایی مدیر خوب حراست مان آقای برات . از آنجاییکه از روش ، منش ، شخصیت و عملکرد خوب آقای برات خاطره خوبی در ذهنم بود خیلی سریع این چند بیت را در همان دقایق طلایی نوشتم و هنگامی که نوبت صحبت به من رسید ، برای حاضران خواندم و تقدیم جناب شان کردم . ریاست جلسه بر عهده دکتر فرهود حمیدی فراهانی بود . چقدر لذت برد و برایم دست زد و از دیگران نیز خواست تشویقم کنند .

3 ـ بعد از تشویق ، دوستان حاضر به آقای حمیدی گفتند که از بابایی بخواهید شعر سعید را هم بخواند . شعر طنزی که در مورد دوست بسیار عزیزم  " آقای محمدسعید مویدی فر " گفته بودم . با آنکه همه شعر را حفظ نبودم ، ابیاتی از آن را که به خاطر داشتم خواندم . در بیت آخر ، آقای حمیدی آنقدر خندید که صندلی اش را به عقب برد .

4 ـ متأسفانه سعید عزیز این روزها درگیر بیماری است و بستری در بیمارستان . از همه شما عزیزان می خواهم برای سلامتی اش حتما دعا کنین و حمد شفا بخوانید و سلامتی همه بیماران مخصوصاً او را ، از خدای بزرگ بخواهید . 

5 _ دوستان و همکاران عزیزم در عکس از سمت چپ آقایان ؛ عرفان نصرتی ، امیر بختیاری، سعید رضایی سعید ، حسن برات و امین سهرابی . 

باز هم آمد خبر از رفتنی
رفتن یک آدم جنتلمنی

***

ای مدیر بادرایت ، تیزهوش !
دشمن سرسخت هر آدم فروش !

ای مدیر باجنم ، باظرفیت !
باتعهد ، باوفا، باشخصیت !

ای که هرجا می روم حرف تو هست !
رفتی و با رفتنت پشتم شکست

ای برات نازنین جمع ما
در میان انجمن ها ، شمع ما

در حراست واقعاً گل کاشتی
هرچه خوبی هست و بوده ، داشتی

در صیانت از تمام بچه ها
بهترین بودی صبور و بی ریا

روزهای با تو بودن بیست بود
بر وجود باوجودت صد درود

این دعای خیر ما همراه تو :
هر کجا هستی خدا همراه تو

آه مجنون ۱۳۹۵/۱۲/۱۸

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۴۶
احمد بابایی

با سلام و تبریک عید سعید فطر

    دیروز در کشوهای میز ، دنبال مدارکی می گشتم که چشمم به برگه کوچکی افتاد که شعر زیر را بر روی آن نوشته بودم . دقیقاً خاطرم نیست در چه تاریخ و به چه مناسبتی گفته ام ، اما این را خوب می دانم که این دو بیت کوتاه ، در جواب معاندین و کج فهمان داخلی و خارجی است که عمدی و سهوی ، درک درستی از شهید و شهادت ندارند و گاهی اراجیفی بهم می بافند و جملاتی می گویند که شنیدن شان بسیار تلخ است و قلب پدران و مادران عزیز شهدا را به درد می آورد ، دردی که تحملش از شهادت جگرگوشه هایشان گاهاً سخت تر است :

بی جهت کورۀ پرخاش مشو

رهرو دستۀ اوباش مشو

پدر و مادرشان هست هنوز

کاسۀ داغ تر از آش مشو

احمدبابایی / 1399

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۰:۰۵
احمد بابایی

1ـ  هنوز سنگینی داغ محمّدزمان گلدسته عزیز که در سالروز تولد استاد فقیدمان حاج محمدرضا آقاسی (ره) آسمانی شد ، روی قلب مان هست که داغ استاد نادر طالب زاده نیز جگرمان را سوزاند . زنده یاد استاد نادر طالب زاده را به واسطه دوستی عمیقش با حاج محمدرضا آقاسی (ره) شناختم . نزدیکی دیدگاه این دو بزرگوار به حدی بود که دوستی و مودت عجیبی بین شان بود . در دست نوشته های حاجی جان و عکس هایش ، ردی پررنگ از استاد نادر طالب زاده یافت می شود . روحشان شاد .

2 ـ در مراسم ازدواج فرزند ارشد حاجی ـ آقا غلامرضا ، استاد نادر طالب زاده کمی دیرتر از سایر مهمانان آمد . بسیار متواضع بود و در نهایت ادب و شخصیت . باطن و رفتارش نیز همچون ظاهرش زیبا بود و دلفریب . با دقت به حرف هایم گوش داد و مفصل راجع به موضوعات مختلف که بیشترش مربوط به حاج محمدرضا آقاسی (ره) می شد صحبت کردیم .

3 ـ همیشه آرزو داشتم که ایشان در برنامه های سالگرد حاجی جان شرکت کند . اما تراکم برنامه ها امکانش را نداد و حال نیز ...   .

4 ـ ارزش خدمات و تلاش های فرهنگی و رسانه ای استاد نادر طالب زاده  به حدی برای جبهه غرب زیان بار و تخریب گر بود که بارها هدف ترور بیولوژیکی قرار گرفتند . شهادتت مبارک سردار جبهه فرهنگی انقلاب !  سلام مرا را به دوست و همرزم ات حاج محمدرضا آقاسی عزیز برسان .

 

شادی روح شان صلوات 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۸:۴۶
احمد بابایی

 

  شاعر آیینی ، زنده یاد محمّدزمان گلدسته از دوستان مشترک بنده و حاج محمدرضا آقاسی (ره) در سالروز تولدحاجی (24 فروردین 1401 ) و درست در 46 سالگی ( هم سن با حاجی ) در حادثه تصادف و سوختن در خودروی سواری اش آسمانی شد و به دیدار استاد عزیزمان رفت .

در مراسم ترحیم استاد آقاسی رضوان الله تعالی علیه ، محمدزمان گلدسته شعری خواند در وصف حاجی که به نظرم بهترین شعری است که در مورد حاجی سروده شد .

اولین بار محمدزمان را در مراسم ترحیم حاجی دیدم و شناختم و این دوستی به 17 سال رسید . سوم خرداد امسال ، هفدهمین سالروز عروج استاد حاج محمدرضا آقاسی (ره) است .

سالیان قبل مطلب ذیل را در وبلاگ قبلی ام برای محمدزمان عزیز کار کردم و حالا تقدیم شما . شادی روح شان صلوات .

   "محمّدزمان گلدسته ، شاعر جوانی است که به چندین دلیل دوستش دارم . اول آنکه سبب آشنایی ما ، استاد عزیزمان زنده یاد حاج محمّدرضا آقاسی بودند . دوم آنکه ایشان همچون اسمشان ، گلدسته است . یعنی انسان گلی است . سوم آنکه اشعار قشنگی سروده اند . و چهارم آنکه اجرای بسیار زیبایی در خواندن اشعارشان دارند .  دو شعر ایشان را نیز خیلی دوست تر دارم . اول شعری که به مناسبت ارتحال ناگهانی استاد عزیزمان زنده یاد حاج محمّدرضا آقاسی سروده اند که به نظرم بهترین شعری بود که در رثای استاد سروده شد و با این بیت آغاز می شود که : یک عمر با تو بودم و نشناختم تو را / حالا که به خود آمده ام ، باختم تو را  .

دوم شعری است با نام آهنگ جنون که تقدیم به شهداست و من از آن به عنوان  « هاجر و استخاره » نام می برم و با این بیت آغاز می شود که :  الا تاریخ سازان هزاره ! الا ای لاله های پاره پاره !  . در همین جا درود می فرستم به روح استاد عزیز سفرکرده مان و سلام می کنم به دوست خوبم محمّدزمان گلدسته عزیز و  در ادامه نظرتان را جلب می کنم به  شعر زیبای آهنگ جنون محمّدزمان گلدسته عزیز  . یا علی مدد ! "

 

آهنگ جنون


الا تاریخ سازان هزاره

الا ای لاله های پاره پاره


الا آنان که در مهمانی مرگ
غزل خواندید با چنگ و نقاره


شعاع نورتان مانند خورشید
 شرافت داشت بر ماه و ستاره


نباشد هیچ در آیین مردان
به میدان راه رفتن از کناره


به مسلخ تا که اسماعیل می رفت
نه هاجر بود گریان و نه ساره


ولی من اشکبار حال خویشم
پر از اندوه گلهای بهاره


چه عیب از من که بر صورت زنم چنگ؟
که می ترکید بغض سنگ خاره


منم وا مانده در بین دوراهی
برایم باز گیرید استخاره


الا ای آفتاب جبهه ی عشق
الا ای بر سمند خون سواره


برقصانم به آهنگ جنونت
بمیرانم به انگشت اشاره

 

محمّد زمان گلدسته ، متولد  1354 گرگان  است که از سال 1366 شروع به  فعالیت جدّی  در عرصة شعر و در قالب های غزل و مثنوی نموده است . سی دی تصویری چاووش با موضوع اشعار اهل بیت از آثار ایشان است . همچنین مجموعه شعر و نثر « شیحه اسب سفید »‌با موضوع حضرت مهدی (عج) و مجموعه « بیچهاره شاملو » با موضوع اشعار انتقادی و طنز در نقد شعر معاصر و آثار و افکار احمد شاملو آثار در دست چاپ اوست . و سی دی تصویری شراب 8 ساله با موضوع اشعار دفاع مقدس و نوار کاست «حیدر مدد» شامل شعر و موسیقی و آواز در مدح امام علی (ع) . ایشان از سال 1376 تا کنون بیش از 15 بار در جشنواره های شعر ، به عنوان نفر برگزیده انتخاب شده اند .

از شوق دریا


وقتى عطش در کربلا غوغا بپا کرد
سقّا نگاهى شرمگین بر خیمه‏ ها کرد


برداشت مشکى را که لبریز از وفا بود
مشکى که خود از تشنگان کربلا بود


شاهین عشق آماده پرواز مى‏شد
 لبهاى مشک از شوق دریا باز مى‏شد


 بر کشتگان بدر روز انتقام است
مهریه زهرا(س) به فرزندش حرام است


 وقت است تا شیرین شود کام ابوالفضل
وقت است از خون پُر شود جام ابوالفضل


برخاست عزم آب در دشت بلا کرد
قلب سیاه کفر بند از بند وا کرد


 عباس یعنى تشنه در دریا نشستن
عباس یعنى بغض مولا را شکستن


عباس یعنى نفس را هم بنده کردن
 عباس یعنى آب را شرمنده کردن


عباس یعنى تا قیامت مَرد بودن
 عباس یعنى با خدا همدرد بودن ..


به به چه نیکو آمد این اقبال عباس
 آمد هزاران تیر استقبال عباس


وقتى که روى ماه از آئینه برگشت
 آواى «أدرِک یا اخا» پیچید در دشت


 زلف شقایق در کمند یاس افتاد
 سالار دین بر پیکر عباس افتاد


 وقتى که پیکان مشک را بر حلق او دوخت
حتى گلوى آب هم از تشنگى سوخت


 اینک فراتى مانده لبریز از ندامت
شرمنده از عباس تا روز قیامت ...

شعر : زنده یاد محمدزمان گلدسته

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۱ ، ۱۳:۵۹
احمد بابایی

با سلام  و آرزوی قبولی نماز و روزه ها در یازدهمین روز ماه مبارک رمضان

     امروز ، شصت و سومین سالروز تولد استاد عزیزمان حاج محمدرضا آقاسی رضوان الله تعالی علیه است . کسی که به درستی شاعر دلسوخته اهلبیت (ع) لقب گرفت و با اجراهای بی نظیرش توانست شعر را به متن جامعه و محافل مختلف بکشاند .سوم خرداد امسال نیز هفدهمین سالروز عروج باورنکردنی ایشان است .

روحشان شاد در جوار رحمت الهی

نثار روحشان صلوات

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۰۱ ، ۰۹:۳۴
احمد بابایی